تبليغاتX

FX Play Blackjack flash chats spin palace Play Casino
مسافر...

مسافر...

من با امید مهر تو پیوسته زیستم....بعد از تو؟؟ این مباد....که بعد از تو نیستم...

شعر باران...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 20:17  توسط Bagheri  | 

ابزار جدید

 

برای ورود به سایت اصلی به ادرس زیر مراجعه کنید

 

                                       www.mosafer.tk

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 13:51  توسط Bagheri  | 

یاد گرفته ام...

امشب همه چیز رو به راه است
 

همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
 


دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
 

تو نگرانم نشو !
 

همه چیز را یاد گرفته ام !
 

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
 

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
 

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
 

تو نگرانم نشو !!
 

همه چیز را یاد گرفته ام !
 

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
 

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
 

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
 

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
 

تو نگرانم نشو !
 

همه چیز را یاد گرفته ام !
 

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
 

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
 
 

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !


یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
 

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
 

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
 

که چگونه.....!


برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
 

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
 

تو نگرانم نشو !!
 

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 16:25  توسط Bagheri  | 

بخند...

بخند ، زمزمه ها را غزل كني امشب

 

 

بخند ، لطف به طعم عسل كني امشب

 

 

نگاه خيس من و گونه هاي ماهت را

 

 

به آسمان جديدي بدل كني امشب

 

 

تمام فاصله ي شمس و مولوي ها را

 

 

مفاعلن فعلاتن فعل كني امشب

 

 

تمام شهر به ( جام شكسته ) خشنودند

 

 

اگر به شيوه ي ليلي عمل كني امشب

 

 

دوباره غرق دعايي ، چرا نمي خواهي

 

 

كسي به غير خدا را بغل كني امشب ؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 10:25  توسط Bagheri  | 

باید نوشت...

چقدر کنار این پنچره نشسته ام و هیچ وقت تو نفهمیدی و من چقدر نگفته ام
 

دست هایم را مشغول نوشتن کرده ام تا تو لرزش آنها را نبینی

 

تا تو نفهمی دلم از نگاهت هم می لرزد

 

شانه بالا می اندازی که نمی شود

 

و من می گوییم حالا حالا  ها دوستت دارم

 

تو صدایت را بلند تر می کنی می گویی: چه گفتی؟

 

می گوییم: من که حرف نزدم من تنها نوشتم

 

و از تو واژه ها معطر شده اند

 

و دستانم برکت نامت را گرفتند

 

و باز معصومانه می خندی....

 


مي دانم بايد بنوسم بايد حجم تمام اين ورق هاي كه فقط مال من است پر كنم

 

مي دانم بايد بنويسم شايد كسي بگذرد بخواند و بداند كه من......هستم

 

مي دانم

 

اما وقتي تو مي روي حتي كاغذ و قلم هم نمي توانند حجم دلتنگي مرا بنويسند

 

اما وقتي تو ميروي نمي تواند دستهايم...............نمي شود

 

وقتي تو ميروي نيستم پس چرا از هستم بنويسم

 

اولين باري كه صداي گام هايت را دوست نداشتم

 

وقتي بود كه مي رفتي...

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 15:45  توسط Bagheri  | 

می ترسم از گُم کردنت...

دلشوره دارم امشب از ، عطرِ تن وُ پیراهنت  

 

  دست  مرا محکم بگیر، می ترسم از گُم کردنت

 

 

ای عشق پنهانی! مرا ،تا پهنه ی رویا ببر

 

 مخفی در آغوشت ولی تا آخرِ دنیا  ببر

 

 

می لرزم اما لحظه را، با قصه قسمت می کنم

 

 پنهان ز چشمِ دیگران، دل را به اسمت می کنم

 

 

  آهسته در گوشم بگو، در شب تو می مانی وُ من

 

 افسانه های کهنه  را تنها تو می دانی وُ من

 

 

 دست ِمرا محکم بگیر، می ترسم از گم کردنت

 

دلشوره دارم امشب از عطر تن و پیراهنت 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 23:51  توسط Bagheri  | 

رد پاي چشمان تو

من در ناسروده‌هايم رد پاي چشمان تو را ديده‌ام و ميان تمام اين نوشته‌ها، پيكره نگاه تو را طرح زده‌ام. زير نگاه همه ابرها از باران گفته‌ام و از فصل پُر شكوفه تو، «هميشه‌بهار» چيده‌ام. به سادگي خنده‌هايم نخند؛ اگرچه كه من، شاد بودن را پشت همه ستاره‌ها تمرين كرده‌ام. اي آستانه‌ي نيمه روشن ستاره‌ها! به من رسم دلدادگي بياموز و ناسروده‌ترين سپيده‌دم را از حريم نازك اشكهايت به خاطراتم هديه كن. پاكي خنده‌ات را از زلالترين اقيانوسها به چشمانم ببخش. از پشت زنبقها طلوع كن تا با نگاهت، با همان حضورهاي ناگهاني‌ات، برخيزم و با خورشيد همراه شوم.

با توام! با تو كه از مقبره‌ي بادها برايم اركيده مي‌آوري. تو كه وجودت پُر از شاخسارهاي زنبق‌نشين است؛ بيا تا با هم، روي بيدها شكوفه بكاريم. بيا تا با هم، از روي زمين، ستاره بچينيم و ميان نيستانها با شاپركها بازي كنيم. بيا مانند كودكان، عاشق چشم و ابروي هم شويم و معصوميت عشق را بخريم و به خانه‌هايمان ببريم. بيا وجودمان را نفس بكشيم.

دلم براي خنده‌هاي ناگهاني ات،تنگ شده. كاش مي‌دانستم تو در وسعت نگاهم، به چه چيز خيره مي‌ماني!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:26  توسط Bagheri 

عشق یعنی...

عشق یعنی این که : هر sms ای که بهت می رسه ، امیدواری اون باشه!

 عشق یعنی این که : برای هر کسی که می خوای sms بفرستی ، اشتباهی برای اون می فرستی!

عشق یعنی این که : دنبال یه موضوع می گردی که به اون sms بزنی.

 عشق یعنی این که : مدام موبایلت رو چک می کنی ، نکنه از اون sms ای رسیده باشه!!!

عشق یعنی این که : همش فکر می کنی موبایلت تو جیبت داره می لرزه ، ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نیست .

 عشق یعنی این که : شب هایی که sms نمی رسن ، واقعاً اعصابت خورد می شه.

 عشق یعنی این که : یک sms رو هم به خط همراه اولش می فرستی ، هم به خط ایرانسل ، هم به خط تالیا و هم ...

 عشق یعنی این که : هروقت یه sms دیر می رسه ، چندبار دیگه send می کنی ، شاید اون ها زودتر برسن!

عشق یعنی این که : پشت سر هم به اون زنگ می زنی تا sms ها برسن.

عشق یعنی این که : گاهی وقت ها که واقعاً هیچ حرفی برای گفتن نداری ، sms خالی می فرستی تا بفهمه به یادش هستی.

عشق یعنی این که : هر جایی که یه جمله عاشقانه یا زیبا دیدی ، سریع برای اون sms می کنی.

 عشق یعنی این که : قبض موبایلت فقط مخابرات رو خوشحال می کنه.

 عشق یعنی : دو هزار sms در ماه ...

 عشق یعنی : بیماری که همه می گن دچارش شدی!!!

 عشق یعنی : اعتیادی که همه می گن به sms زدن پیدا کردی!!!

 عشق یعنی : آخر شعرهای این و اون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی چقدر عاشقشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 20:26  توسط Bagheri  | 

هنوز ماه من تویی...

ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی

بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی


ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد

چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد


به ماه بوسه میزنم به کوه تکیه میکنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه میکنم


من و به دست من بکش بنام من گناه کن

اگه من اشتباهتم همیشه اشتباه کن


نگو به من گناه تو به پای من حساب نیست

که از تو آرزوی من به جز همین عذاب نیست


هنوز می پرستمت هنوز ماه من تویی

هنوز مومنم ببین تنها گناه من تویی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 13:1  توسط Bagheri  | 

عفو کنید...

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!

 

یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!

 

دست من نیست که عاشق شده احساساتم!

 

اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!

 

جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟

 

جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید!

 

من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟

 

همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید!

 

این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟  

 

کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید!

 

من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟

 

بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید!

 

گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!

 

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 19:38  توسط Bagheri  | 

 

Vip casino players, BEST ONLINE CASINO BONUSES, Automatenspiel, Chat, KASINO ONLINE